عسل همه زندگی مامان و بابا
برای تو می نویسیم که به زندگی ما قشنگی دیگری دادی
سلام به همه دوستان این روزها هم مثل برق و باد داره سپری می شه انگار همین دیروز بود که آبانماه شروع شد و الان هم که در اواسط آبان هستیم و تا چشم به هم بزنی ماه به پایان می رسه سکه ربع طلا ( هدیه طرح تقدیر ) به مشتریان خوش حساب موسسه ثامن الائمه توی این یک هفته هم زیاد با عسلی جایی نرفتیم و بیشتر خونه بودیم روزها که من سرکارم اون مهدکودکه و سرگرم کارهای خودش و شبها هم که تا سریال دلنوازان رو نبینه نمی خوابه و این سریال رو خیلی دوست داره البته عسل زیاد اهل تلویزیون نیست ( شاید چون نه من و نه باباجعفر زیاد تلویزیون نگاه نمی کنیم اون هم به ما رفته و من از تمام برنامه های تلویزیون فقط همین سریال دلنوازان رو می بینم اون هم اینطوری شده ) روز دوشنبه خاله سنسی ( مربی کاراته اش ) گواهینامه موفقیت عسل رو توی کاراته از کمربند سفید به کمربند نارنجی بهم داد و عسل از این به بعد مفتخر به دریافت کمربند نارنجی شد و یک پله بالاتر رفت که خیلی خوشحال شدم از این پشتکارش و این موفقیت رو به عسل جونم تبریک می گویم . قربون دختر کاراته بازم برم با اون گواهینامه اش روز سه شنبه هم عکاس اومده بود مهدکودک و چند تایی عسل خانم عکس پائیزی مهدکودکی انداخت که وقتی عکسها به دست رسید حتما اونها رو براتون می گذارم . روز پنجشنبه هم طبق معمول از صبح رفتیم خونه مامان جون مولود ولی خاله بتول و خاله مریم نبودند و رفتند بودند بیرون خرید و خونه خاله طاهره و تا آخر شب که ما اونجا بودیم هم نیومدند و بعد از رفتن ما خاله طاهره هم باهاشون اومده بود و از اینکه ما رفته بودیم حسابی ناراحت شده بودند ما اونروز پیش مامان جون تنها بودیم و مامان جون مولود هم که سرما خورده بود ما مواظبش بودیم و حسابی مامانی بهش رسیدگی کرد و من هم کمک مامانم کردم روز جمعه هم از صبح خونه بودیم و بعد از ظهر با مامانی و بابایی رفتیم خونه خاله مریم ( دوست مامانم ) که پدرش فوت کرده بود و اونروز رو توی خونه نشسته بود که تا کسانی که نتونستند توی مراسم ختم شرکت کنند بروند خونشون که چون بابا جعفر هم توی مراسم ختم خاله مریم رو ندیده بود دوباره رفتیم خونشون و اونجا پیمانه ( یکی دیگه از دوستهای مامانم توی دانشگاه ) هم اومده بود که مامانی خیلی خوشحال شد از دیدنش و من هم همینطور چون یک دوست خوب پیدا کردم ( دختر پیمانه جون ) نورا جون که درست همسن منه وکلی باهاش رفیق شدم جوری که وقتی هم اومدم خونه هی به مامانی میگفتم منو یک روز ببره خونه نورا اینا گل مامان قبل از رفتن خونه خاله مریم جمعه شب هم شام رفتیم خونه باباجون عباس و تا آخر وقت اونجا بودیم و باز هم طبق معمول با یاسمن برنامه بازی و شیطونی داشتیم خرید های عسلی از کیش السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ( ع ) سالها تاریخ شمسی گشت و گشت شــــادمان شـــد تا شنید این سرگذشت روز میـــلاد امـــام هشتــــــم است هشت هشت جمعه ی هشتاد و هشت میلاد با سعادت امام هشتم امام رضا (ع) بر شما مبارک باد خوب بریم سراغ سفرمون روز پنجشنبه ۳۰ مهر مامانی خیلی کار داشت منو با خودش برد آرایشگاه و یک مقدار به خودش رسید کوتاهی مو و .... یهویی تصمیم گرفت موهای من رو هم کوتاه کنه البته من که تازه موهام رو کوتاه کرده بودم ولی نمیدونم چرا دوباره کوتاه کرد البته بماند که عسلی واقعا خانم بود و با من نهایت همکاری رو کرد و بچه ام از ساعت ۱۱ تا ۶ اصلا توی آرایشگاه اذیتم نکرد و واقعا ازش راضی بودم روز جمعه اول آبان ساعت ۷.۳۰ صبح دقیقه پروازمون بود که ساعت ۶ از خونه رفتیم فرودگاه و ۱.۳۰ دقیقه پرواز به سمت جزیره کیش بود و چون صبح زود از اینجا راه افتاده بودیم و هوا سرد بود عسل لباس گرم تنش بود ولی توی کیش هوا گرم بود البته نه خیلی گرم که آدم رو کلافه کنه و عسل خیلی گرمش شده و توی فرودگاه کیش لباس عسلی رو عوض کردم دخملی خواب آلو توی هواپیما ما ساعت ۹.۳۰ توی هتل آرامیس بودیم که ساکها رو تحویل مسئول هتل دادیم چون صبحانه رو توی هواپیما خورده بودیم و اتاقها رو هم ساعت ۲ تحویل می دادند رفتیم پاساژ پردیس ۲ که روبروی هتل بود و بعد از مقداری گشتن باباجعفر خودش رو تحویل گرفت و کلی برای خودش خرید کرد باباجعفر و عشق مامان زری
عشق من توی پاساژپردیس ناهار روز جمعه ۱/۸/۸۸ ساعت ۱.۳۰ دوباره به هتل برگشتیم و ناهار رو خوردیم و اتاقمان رو تحویل گرفتیم و بعد از جابجایی و استراحت عصری باباجعفر گفت بریم پاساژ پردیس البته برای بعد از ظهر زیاد فرصت نداشتیم چون ساعت ۸ شب بلیط برای رستوران دیدنیها داشتیم و ماشین هم برای ساعت ۷.۳۰ می آمد دنبالمان سریع یک چرخ دیگری در قسمتهایی که نرفته بودیم زدیم و خودمان رو برای رفتن به رستوران آماده کردیم برنامه رستوران هم خوب بود و شام خیلی خوشمزه ایی داشت همراه با موزیک و کلاْ خوش گذشت گروه موزیک رستوران دیدنیها عمو غلام و عسلی عروس مامان در حال خوردن سوپ توی رستوران دیدنیها توی پاساژ پردیس ۱ این میکی موس رو به عسلی دادند روز شنبه ۲ آبان که کلاْ تمام وقتمون به گردش گذشت و زیاد از بازار خبری نبود چون برای ساعت ۱۱ بلیط گرفته بودیم برای کشتی آکواریم که رفتیم ساحل وقتی رفتیم گفتند دریا آرام نیست و ساعت ۱ بیائید ما هم رفتیم پاساژ ونوس که نزدیک بود و برای عسلی مقداری خرید کردیم و بعد برای ساعت ۱ هم رفتیم ساحل و بعد از نیم ساعت معطلی توی هوای گرم سوار کشتی شدیم ولی چشمتان روز بد نبیند که اصلا خوش نگذشت کشتی کوچک بود و مسافر هم زیاد و دریا هم تلاطم داشت و مامانی و باباجعفر دریازده شدند بماند که عسلی هم گیر داده بود که دستشوئی دارم و باباجعفر بردش دستشوئی و چون دستشوئی نزدیک مخزن سوخت کشتی بود بوی گازوئیل خیلی اذیتش کرده بود و تازه تنها ما نبودیم که این حالت بهمون دست داد اکثر مسافران هم از گرمای زیاد دریا زده شدند و حالت تهوع داشتند صبحانه روز ۲/۸/۸۸ جیگر من اولش سرحال داخل کشتی آکواریم سطح این کشتی شیشه ای بود و وارد محوطه سایت که می شدند ماهیها و جلبلکها به راحتی دیده می شد ولی ما نتوانستیم استفاده کامل رو ببریم . بمیرم که بچه ام از گرما هلاک شد برای همانروز ساعت ۳.۳۰ بلیط به پارک دلفینها رو داشتیم که چون حال باباجعفر اصلا خوب نبود از خیر رفتن به پارک گذشت و حتی به مامانی هم می گفت که نره ولی با توجه به قیمت بالای بلیط ( نفری ۳۴ هزار تومان ) مامان زری گفت که حیفه و نزدیک ۱۰۰ هزار تومان الکی هدر می ره این بود که مامانی و عسل با همدیگه رفتند پارک و باباجعفر موند خونه و تا موقع اومدن ما توی خونه خواب بود و بلیطش هم سوخت شد بعد از ظهر همانروزسوار بر قطار در پارک پرندگان پارک دلفینها هم در کل بد نبود ولی خیلی معطلی داشت بازدید از باغ پرندگان که به نظرم آنچنانی هم نبود ( پارک پرندگان اصفهان که می رویم بیشتر پرنده می بینیم ) بعد اجرای شو کلاسیک که آن هم زیاد دلچسب نبود بازدید از آکواریم و در آخر پارک دلفینها که کلاْ معطلی زیاد داشت تازه مامانی که خیلی خسته شده بود تا آخر برنامه نموند و ..... محوطه پارک دلفینها ولی برنامه دلفینها به نسبت بد نبود و قشنگتر از همش قسمتی بود که دلفینی نقاشی غروب خورشید رو کشید و بعد این نقاشی رو به مزایده گذاشتند و به قیمت ۱۷۰ هزار تومان فروخته شد عسلی و تویتی در پاساژ مروارید آقا کوروش گل که حسابی عاشق دخملک شده بود روز یکشنبه ۳ آبان هم رفتیم پاساژ مروارید و مامانی اونجا خودش رو تحویل گرفت و مقداری خرید کرد و برای من هم خرید انجام داد برای بعد از ظهر همان روز هم پاساژ پردیس ۱ و ۲ رفتیم و شب هم برنامه کشتی کاتاماران رو داشتیم که این دفعه خدا رو شکر مشکلی نبود البته این کشتی مجهزتر و خیلی بهتر از کشتی آکواریم بود همراه با شام و موسقی زنده که خیلی خوش گذشت و انصافاْ غذاشون هم خوشمزه بود ( میگو و جوجه کباب ) در انتظار ورود به کشتی کاتاماران قربونش برم با اون ژستش برای کشتی کاتاماران ساعت ۱۰ شب رفتیم بندرگاه که خیلی شلوغ بود و تا ساعت ۲ نصفه شب روی آب بودیم و کشتی دور جزیره حرکت می کرد و هر کسی برای خودش مشغولیتی داشت کشتی کاتاماران روز دوشنبه ۴ آبان هم بعد از جمع و جور کردن چمدانها حدود ساعت ۱۰ صبح اتاق رو تحویل دادیم ( البته باید ساعت ۱۲ تحویل می دادیم که ما بخاطر اینکه دوباره برنگردیم و بلیط برگشت هم برای ساعت ۵ بعد از ظهر بود زودتر تحویل دادیم ) و رفتیم مجتمع تجاری کیش و باز مامانی اونجا مقداری خرید کرد هم برای من و هم برای خودش و بابایی بیشتر خریدش رو از پاساژ پردیس ۲ کرد عسلی مجتمع تجاری کیش ناهار رو هم از آیدا که روبروی مجتمع تجاری بود گرفتیم و برای ساعت ۳ برگشتیم هتل و توی لابی هتل بودیم و ساعت ۴ هم به مقصد فرودگاه رفتیم و و پرواز تقریبا با نیم ساعت تاخیر انجام شد و ما ساعت ۷.۳۰ فرودگاه تهران بودیم فرودگاه کیش جیگر مامان فرودگاه کیش طلای مامان در حال اختلاط با باباجعفر باباجعفر دست گلت درد نکنه که توی این سفر بیشتر بار کارهای عسلی به روی دوش شما بود و مامانی توانست استراحت کافی رو داشته باشه روز سه شنبه هم خاله بتول و خاله مریم بعد از ظهر اومدند خونمون دیدن ما و متاسفانه اونروز دوستم مریم زنگ زد که پدرش به رحمت خدا رفته که کلی متاثر شدم البته من گوشی موبایلم توی کیش خراب شد و از اونجا هم گوشی تهیه نکردم و گفتم بیام تهران می روم یکی می گیریم و صبح همانروز آقا رضا ( همسر دوستم مریم ) با موبایلم تماس گرفته بود که موفق نشده بود و برای همین مریم خودش زنگ زد و این خبر رو داد که خیلی خیلی ناراحت شدم مریم جان دوست بسیار بسیار عزیزم درگذشت پدر بزرگوارت را تسلیت عرض نموده از خداوند متعال برای آن مرحوم طلب مغفرت و برای بازماندگانش آرزوی صبر و سلامتی دارم . راستی دوستم خانم دکتر مریم افضلی دکترای روانشناسی داره و شاید خیلی از شماهاتوی تلویزیون ایشان را دیده باشید چون توی برنامه تصویر زندگی پنجشنبه و چند برنامه خانوادگی دیگر برنامه داره و از دوران دانشگاه دوست بسیار خوبی برام بوده و هر جا کمک لازم داشتم دریغ نکرده روز چهارشنبه هم از صبح عسلی رو گذاشتم خونه مامان جون مولود و بعد از ظهر به اتفاق جمیله دوستم و بابا جعفر رفتیم کرج ختم بابای مریم و دیر وقت بود که اومدیم خونه و برای همین عسلی شب خونه مامان جون خوابید و فردا صبح من هم رفتم خونه مامان جون و کلی مادر و دختر عشولانه درکردند روز پنجشنبه هم از طرف موسسه ثامن الائمه با بابا جعفر تماس گرفتند و گفتند یک سر برود شعبه که ما گفتیم چه کار دارند که اونجا باباجعفر رو سورپریز کردند و یک سکه ربع با لوح تقدیر و یک قاب عکس از حرم امام رضا ( ع ) هدیه دادند و فهمیدیم که اینکار رو برای مشتریان خوش حساب کردند که ما هم جزو آنها بودیم . روز جمعه ۸/۸/۸۸ هم برنامه جشن خودمونی عروسی پسرخاله باباجعفر بود که یک مهمونی ترتیب دادند و امروز هم عروس و داماد قراره بروند مشهد که امیدواریم سالیان سال در کنار هم خوشبخت و سعادتمند زندگی خوب و شیرینی داشته باشند . شب هم طبق معمول خونه باباجون عباس بودیم و باباجعفر هم ما رو اونجا تنها گذاشت و رفت هتل نادری البته رفتنش بابت قولی بود که با بچه های دانشگاه توی تاریخ ۷/۷/۷۷ به همدیگر داده بودند که در تاریخ ۸/۸/۸۸ همدیگر رو ببینند که باباجعفر رفته بود و اکثر دوستهاش هم اومده بودند و کلی حال و هوای قدیم براشون تازه شده بود و با روحیه ایی عالی باباجعفر اومد خونه عکسهای خرید های عسلی هم بماند برای پست بعدی ببخشید که سرتان را درد آوردم و این پست قدری طولانی شد ![]()
![]()
یادش به خیر اون روزهایی که کوچک بودیم و آرزو داشتیم زود به زود عید بیاد ولی زمان دیر می گذشت حالا چون ما بچه بودیم اینجوری برامون به نظر می اومد و برای بچه ها هم الان اینطوریه یا زمونه عوض شده نمیدونم![]()

![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()








![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از خود فرودگاه هم بلیط برای پارک دلفینها - کشتی آکواریم - کشتی کاتاماران و رستوران دیدنیها تهیه کرده و برنامه سفر رو کامل کردیم![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()

![]()

![]()


![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

که طبق معمول دوربین مامانی اونجا شارژش تموم شد و نشد از این صحنه عکس بیاندازه ![]()

![]()

![]()
![]()


![]()
![]()
![]()


![]()

![]()
![]()

![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عکس لوح و کادو رو بعداْ می گذارم .![]()
امیدواریم دوستان باباجعفر هر کجا که هستند شاد و سلامت باشند ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



